همچنان در گرما غوطه وریم و رسیدیم به شهریور ماهی که یاد جای خالی مادربزرگم میندازتم ماهی که از دستش دادیم و هنوزم داغش تازه س

هفته پیش یک روز به خاطر گرما تعطیل شد تصمیم گرفتم برم سری به پدرمادرم بزنم از شانس من همون روز که رسیدم کولرشون خراب شد و دو روز تو گرمای وحشتناک خونه خفه شدم! و همون روز برگشتنم کولر درست شد!

خوب بود اونا رو دیدم سری به مزار مادربزرگ زدم که سالگردش بود.برای بابام کیک تولد خریدم و بهش کادو دادم و شبها توی بالکن خونه آرامش گرفتم.

بعد از چند ماه دیروز جلسه مشاوره داشتم و خوب بود توصیه هایی بهم کرد که اجرا کنم و اینکه پیش روانپزشک برم چون نشونه های افسردگی دارم!

مدتیه حس خوبی به هیچی ندارم.چیزی خوشحالم نمیکنه. انگیزه ندارم.بی حال و خسته م و گاهی عصبی و مضطرب! مدام حس میکنم عمرم تموم شد و دارم میمیرم و ترس از دست دادن عزیزانم هم یه معضل بزرگه....

کاش میشد ما دهه شصتی ها کمی آرامش تجربه کنیم...

باشگاهمو کجدار و مریز میرم نقاشی هم میرم ولی بیشتر دلم میخواد ولو بشم رو مبل و گوشی دستم بگیرم و کاری نکنم.

خیلی وقته سفر نرفتم به خاطر گرما ولی حس میکنم انگیزه اونم ندارم!

روزهای خوشی نیست